اسـکـــیــــس هــای قــلـم
زنی که به موقع محرم بود و مرهم زخم هایم سطحی شده اند درد نمی کنند کاردهای جهیزیه ام نمی فهمند این دست های یک زن روشنفکر است که ساعت ها برای همسرش فلسفه می بافد و هر بار پیش از خوردن قرص های آرام بخش مثل نور در لیوان آب می شکند *** مادرم سعی دارد نقص بزرگ دخترش را طبیعی جلوه دهد اصرار دارد زبان چاقو ها را به من بیاموزد و نمی داند آنقدر زبان اشیا را خوب می دانم که با یک اشاره کفش هایم مرا به جهانهای ناگزیر می برند و چاقو ها به آشپزخانه بر می گردانند *** متهم به بی حواسی ام چشمانم را لای کتابها جا می گذارم دستانم را به دور کودکی، آن سوی دنیا و قلبم را که هیچ وقت نمی دانستم با کفشهایم کجا رفته است
نوشته شده
توسط زهره طلوع حسینی| |
| Design By : Night Skin |
