تبليغاتX
اسکیس های قلم
 

 ای پادشاه عاشقان چون من منافق دیده ای

با زندگانت زنده ام ، با مردگانت مرده ام

 

 

 

هم خانواده های عشق

معشوقه های تو

تو نیز

من هم

که هنوز درگیر عاشقانه های توام

و لای کتاب های شعرت

ردی از معشوقه هایت

 تو

و خودم می گیرم

 

همه این ها را گفتم تا شاید هم خانواده شما شوم

با هم قدم بزنیم

در ستون تسلیت روزنامه

نام خانوادگی ات را زیر آگهی ترحیمم ببینم

 و حتی در آرامگاه خانوادگی شما دفن شوم

                                                      جناب عشق!

 

 پس محکومم نکن به منطق

 که حالا باید  جای "تو" ی این شعر

منٍ حافظ را به جمع کثیری از آدم ها نسبت می دادم

(منٍ اجتماعی اش)

و شاگردان کوچکم را از توهم عشق بیرون می آوردم

تا پی هیچ تویی نگردند

چطور به آنها بگویم

چه احمقانه رویاهامان بزرگ می شوند

و می نشینند در سطرهای اول این شعر

 

حالا با قواعد کتاب فارسی

من می توانم

هم خانواده شما باشم

 می توانیم در کاغذی

کنار هم پیر شویم

و با همین قواعد لعنتی

نسل های بعدی این واژه نیز

کنار همین بریده روزنامه

 

 

 

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

به من چه کوچه باغ شعر سهراب....

 

..................................

 

از اورشلیم تا غزه

صدای کودکی نمی آید

مریم نشسته است کف خیابان

مسیح تولدش را حرف می زند

آهای عیسی!

کودکان غزه چهره های ماندگار

 چندمین میلادت شدند؟

عکاسان حرفه ای

ژورنالیست های فداکار دموکراسی..

مریم!

تکه های پیراهنت

دهان این همه زخم را نمی بندد

می بینم! می بینم

کودکت درگهواره سخن نمی گوید

خیابان های غزه

گهواره ی بی ثباتی است

که مسیحت پا برهنه میانشان می گردد

گریه نکن مریم!

این همه مادر

 پای برهنه ی  کودکشان را پیدا نکردند

گریه کن!

این که بر صلیب است مسیح توست

آنکه صلیب سرخ می برد

تکه های برادر من است

 

گریه کن مریم!

این جمعه های تاریک

این سالهای میلادی طولانی

این انتظار کشنده

این غزه های پی در پی

قانا های ناگذیر

برادران من

این جمعه های نمی آید

گریه کن...

 

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

با دست هام نمی توانم دوست داشته باشم ، شعر بنویسم. دستم بند تجربه ای است. بند دومی که از متن فراتر می رود. آن وقت ها تمام تهران -مشهد چراغ های سرگرم کننده ای بود. صحن آقا هیجان آدم های داستان های خودم که می دانم. تهران مشهد قدش اندازه قطار بلند بود ، درون دنیای شعر ها هیچ کس نیست. ایستگاه ورامین آرمانشهری است که با تکان دست اولین کودک هنوز گس بود.من از قدمگاه می آیم . کفش هایم را آقا برده تا کنار قدمهای خودش برایم امضا بگیرد. حالا منتظر بابانوئلم که یک جفت صندل برایم بیاورد. به جایش بلیط پیش فروش هم قبول است. آقا با امضا تمام قطار را دوید. راه کمی نبود.

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

 

 

 

 

درست مثل یک انتقال خون ساده

آفریقا را به تهران

درست مثل یک دروغ کوچک

آفریقای کمرنگ را خریده بودی با پلنگهای بزرگش

از کوچه یی که خانه ی ما آنجا بود

کوچه ی ما بود

چقدر دنیا کوچک شده است

برای اینکه ما را به هم برساند

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند

 

 

 

شاید از قوم بنی اسرائیل بهتر باشید

 می توانیم با هم یک سریال خانوادگی ببینیم و اشک بریزیم

می شود حتی با شما مباحثه نکرد و ادعای پیامبری نداشت

 شاید از خون بترسید

اما من به موازات رگ های تنم یک نیل گریسته ام 

و قبل از اینکه بخواهید از آن رد شوید

عصایم را قورت می دهم

و از همه تان انتقام می گیرم

مرده ام نمی تواند عصای دست کسی باشد

 

***

 

کنار شما می نشینم

باهم صحبت می کنیم

یک رود خشک اشک می ریزم

 بعد می خوابم و

از روی لحدم به سلامت رد می شوید

 

***

حالا می توانم عصای شکسته ی روزهای خوشبختی اش باشم

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

ازمن انتظار نداشته باش!

جوراب هایم را تا به تا نمی پوشم

جغدِ کورِ خانه ی مادر بزرگ را خشک نمی کنم

لای کتابم پروانه های راه راه پیدا نمی کنی

جارو به اتاق های مجاور اگر بزنم

             فکرت جای خوب نرود

کودکی ام نخ بادبادکی دارد

مهمان نخواهد آمد

بریز! تمام استکان های داغ را

طوری که گوش لحد های شکسته ی جد مادریم را

کر کند

بخند ! دنیای دور هیچ درخت گیلاسی سارا ندارد

چه فرقی می کند حالا ، دستهای پدر

چرخ دور گرد را سبک کرده باشند

یا دکان دار سر کوچه یک ریال به اعتبارش افزوده است

***

انتظارم را نکش!

من هنوز زیر بارانم

تو سر کوچه بی چتر می مانی

و حتما مادر را خواهی دید که بی سارا

زیر باران به فکرکشیدن گیس هاییست

که یادم رفت باخود بیاورم

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

 

 

 

ده روز هم که شعر ننویسی ، صد روز هم بشود... یادم باشد دارم اینها را از همان پنج شنبه ی آخر حساب می کنم . چراغ های کمربندی را هم که گم کرده باشی... دورتر می شوم . صدایم را می شنوی ؟ دارم بلند مشت می زنم که از دیوار اتاقم مارمولکها بیرون بزنند . به یک عمر خواب طولانی راضی ام . همین طولانی بودنش فرصت کافی برای برگشتن دارد . 

 

 

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

                بس که این روح به انکار خودش دم زد و رفت...

 

    • چیزهای زیادی برای گفتن دارم .
    • اندازه ی هر ماهی که می گذرد . دست پاچگی تقدیر برای بازی هاش به چشمم خنده دار می آید .
    • خلاصه خبرهای زیادی است. بچه های دانشکده ی محبوبم تحصن کرده اند . دیروز یک مرد خودش را روی ریل های مترو تکه تکه دیده است و من خونش را لخته لخته .
    •  مهمتر از اینها سر درد های تکراریم . عادت می کنی .
    • امشب از شهر بدم می آید. حتی از چراغ هاش که همیشه دور بود . فکر می کردم همین که بزرگ تر شوم .
    •  از شهر بدم می آید . کتاب های تازه . همین که پام برسد آن دنیا . همین که پام برسد .
    • از شهر بدم می آید . به دروغ . به دروغ . به دروغ . بنشینم وسط همین میدان عزیز ، کتاب هایم را بخورم .
    • به خدا از شهر بدم می آید . سعی کن آرامم کنی .
    • به شكل وحشتناكي بالا مي آورم. خيلي چيزها براي گفتن دارم . از خدا كه پنهان نيست .
    • تا صبح پاهام حتما آب مي آورد. از گذشته ام بيزار تر مي شوم . به وبلاگ خيلي دخترها سر مي زنم. پدرم قلبش كمي مي سوخت . دكتر نرفت . تو به اكو نياز داري.
    • سعي نكن .
    • اين خط ها نسخه ايست كه به پزشك قانوني شهر نمي رسد . توي باغچه دفنش كنيد . همين فردا .
    • من به خدا نياز دارم

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

دختر دو ماهگیِ زمین در چند روزگی اش آنقدر قد کشیده بود که می توانست از هرجای خواب من به راحتی سر شانه های هیتلر را بشمارد و حتی اگر خواست محکم توی سرش بکوبد . من خوابم برده بود . من خوابم می برد و هر بار که بیدار می شوم تصمیم می گیرم ایستاده بخوابم تا لااقل کنار ابوالهل بیاستم ، عکس بیندازم ، نشانت بدهم ببینی چقدر بزرگ شده ام . آنقدر که خواب ببینم و بغض نکنم . اگر خواب شبیه مرگ است و احتمال خواب دیدن ، مردگان را هم تهدید می کند مرا در گور های ایستاده ـ دخمه های قرون وسطی ـ خاک کنید . سعی می کنم زودِ زود کنار قدیسه های مرمرین به خوابت بیایم.

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

 

خيابان فوت نمي كرد.خيابان پشت ترافيك ساكت شده بود.كنار من نشسته بود و فوت مي كرد.مي خواهم بدهم روش اسم بگذارند.خيابان من،ديشب توي اتوبان راه مي رفت.چقدر حالش بد بود.صداش درنمي آمد.من فقط يك معجزه ي كوچك هستم كه در خياباني اتفاق افتاد .
كه آستين خياباني را مي كشيدم.حواس كسي نبود.مثلا ما با هم هيچ نسبتي نداريم.مي توانيد راحت باشيد و فكر كنيد دختري هر روز از خياباني دراز مي گذشت.

 

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

کمی نامه می نویسم مثلا برسد به دست تو که می خوانی . برسد به کلاغ ها که یکیش من بودم یکیش تویی که امروز قرار است با من راه بروی و عاشق طعم قهوه ای . یا اصلا برسد به دست یکی دیگر .مثلا به دست سیاره ی همسایه که انار خیس را خیلی دوست دارد . یا به دست تو که خیلی وقت ها کفش هامان با هم از غصه خالی می شد که چشم های سبزت و موهای روشنت را خیلی دوست دارم و گاهی وقت ها ناگهان غیبت می زند . یا خود تو که توی روز های روشن این نامه را می خوانی و فکر می کنی به همین چند شب پیش که برات لالایی خواندم . می توانی مخاطب نامه ام همین تو باشی که نوشتی آسمان زنی است تنها .حتی ساکن شهر قصه باشی و گاهی به اینجا سری بزنی .یا همزادم باشی از کنار باغ ارم این نامه را بخوانی و توی دلت بگویی سلام همزاد دیر یابم .اصلا از نسل حوا باشی و همه خیلی دیر بفهمند چقدر از نسل حوایی . حتی محبوبه ای باشی که همیشه درست شب ها عطرت بپیچد و این نامه را بلند بلند برای باغچه بخوانی .یادم آمد می توانی یکی دیگر هم باشی که از وقتی کسی نیست شب ها براش بلند بلند کتاب بخواند کمی حواست پرت شده و معلوم نیست چند خط از این نامه را جا می اندازد .  سلام! من خیابان های پر چاله ای می بینم . کمی که نیستم شاید توی چاله ای افتاده باشم که از طرح های تصویب شده یا نشده ی خداوند است . کمی که هستم  هم. من از صدای سوت خوشم می آید . دلم تنگ می شود ، دستم گاهی به آسمان می رسد ، گاهی نه . این نامه جای خالی ندارد . برسد به دست تو.

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

 

 

 

 

 

من امروز چقدر پرنده ام . ( یا کریم فقط اسم پرنده است ) . وسط خیابان راه می روم ، چیزی سرم نمی کنم . فقط می چسبم کف خیابان که صدا را خوب بشنوم . متروها خواص زمین را عوض کرده اند و آسفالت مجسمه ی سرخی است وقتی سه زن جیغ می زنند . من برای تمام آدم های زنده جان می دهم . خون پرنده خوش یمن است چون متاسفانه هما نیستم که روی شانه ی کسی بنشینم . شاید بخاری هیچ ماشینی به اندازه ی خیابان های امروز تهران گرم نبود و حدس میزنم تخم پرنده به رحم  هیچ زنی شبیه نباشد .                                                                                                 

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

 

هفت گیسم را به سرنوشتت گره بزنم

یا نه !

اصلا به ضریح خورشیدت ببندم

شاید زمین نگردد

بهار بماند

 

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

 

  

 زمین برای من جاذبه ندارد

برای شما هم جاذبه نداشت

براي ستاره هم

که بعد از قرن ها هنوز تشنه است 

كه ماه هنوز می آید آب ببرد

با قانون جاذبه می افتد توی حوض

بعد یک مشت ماه بردارم

بی آنکه سیراب باشد  

 یا خیس ماهی گلی ها

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

خوش به حال دختران جهانگرد

کویر جاذبه های فراوانی دارد

 می شود آنجا ستاره ها را رصد کرد

می شد من از ستاره ها  تو را

آنقدر بزرگ شده ام که پدر

        به فکر بلند کردن دیوار های خانه افتاده

ما چند سال نوری با هم فاصله داریم

و روزنامه هایی که به دستم می رسد چاپ سنگی است

       همین دیروز که خاک و سیمان گران شد

تو فکر می کنی دریا زده شده ام

و هی تخته پاره می فرستی که بر گردم

ببین هیچ دریایی نیست

اینجا فقط رودخانه های شوری ست

        که از چشمهام مزه کرده ام  

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

 

 

تاریخی:

 

خدا گاهی که زیاد خواب بمانم خواب می بیند. کی به زور می خواست خودش را توی داستان جاکنم. کی نام کسی است که دیگر سوالی نداشت.چیزی بین من و چیزی سایه انداخته و اینجا را تاریک کرده تا خوابش را بهتر برایت تعریف کنم. چقدر همه چیز به نفع خدایی است که خواب دید برای دختری که سادگی اش را فرامو ش می کرد تا صاف تر از این حرف ها به نظر بیاید.فکر می کرد باید شبیه ماه شود که از زمین سوراخ هایش بیشترجوش های بلوغند که جای کندنشان قرن هاست روی صورتش باقی مانده.سایه می گوید از من رد شدی، اینجای داستانت روشن شد. خدا خودش را هل نمی دهد توی داستان تا بقیه ی ماجرا را زوتر بنویسم.صبرش زیاد است. قصه ی دنیا دارد تکراری می شود....دو رکعت نماز واجب،از خواب بیدارش میکند. خدا از همه بیشتر مسلمانی رامی داند.سایه وسایه روشن، دوتایی نشسته اند و گوش می کنند. مثل ماه گرفتگی و کسی که فقط اندازه ی یک نفر بود.                                                                              

 

 

 

 عریضه ی بی تاریخ:

 

یک سال می تواند کبیسه باشد .می تواند قمری باشد.می تواند..اما هرچه هست چرخشش سرگیجه آور نیست. حالا هرچقدر می گذرد من بیشتر فکر می کنم که از تقویم خدا_که هی دارد خطش می زند_بیرون زده ام و برای برگرداندم از نیزه های سر تیز استفاده می کند. مثل برگرداندن یک تکه گوشت به بشقاب.بیرون از تقویم خدا هیچ تقویم دیگری نیست. بیرون از آنجا هیچ فصلی هم نیست. حتی هیچ عدمی...اما داخل تقویم رنگارنگ  است. مثل سفره ای که یک تکه غذا از آن بیرون نیفتاده باشد.و اتفاقاتش از امسال تا سال دیگر چقدر.....مرا محکوم نکنید.بیرون تقویم یا درون آن از هیچ رنگی انتقام نمی گیرم.شاید یک روز بلد شدم.شاید هم پیش از آن که یاد بگیرم چرخش دنیا سرگیجه آور شود. حتی هیچ نیزه ای دیگر مرا به تقویم نکشد.و خط بخورم.یک سال می تواند قمری ،شمسی، یا کبیسه باشد. حکم به خورشید بخورد یا ماه محکوومم نکنید.

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

 

 

 

 

با گالیله موافقم . دنیا ثبات ندارد .

 

 

 

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

مثل انتقام های قبیله یی . مثل دختری که از ته کودکیش یک پنج سالگی را خوب به یاد می آورد . بنگر . از حکمت خدا همین مانده و ماسیده روی درد های پی در پی . مثل تو از قهر خدا می ترسم . می خواهم کور از دنیا بروم . خدای قهار بماند برای عذاب همیشگی . تا می توانم سر روی زانو هاش می گذارم و نمی دانم من هم بزرگ شدم و چسبیده به رگ گردنم و خیلی حکیم است .

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 

بگذار زمستان خوابهای خودش را ببیند . خرسهای خودش را . و اصلن به اینکه استخوان یک خرس ممکن است راه گلوی کسی را بسته باشد فکر نکند . استخوان یک خرس که هیچ بهاری حتی سر ظهر بیدارش نمی کند . و می تواند تا شب بخوابد . و شب که خوابم برد به خوابش بروم و دوباره راه گلوم را . دارم خفه می شوم . سراشیبی قبر به من نزدیکتر است . به انسانهای بدوی غار نزدیکتر بود . غار لاسکو . غار آجانتا . کاش لااقل می شد به جای درمانهای روشنفکرانه ، باغ وحش رفت و در آغوش گرم یک خرس خوابید . نفسم سخت بالا می آید . اما مردن در زمستان کثیف است . خیس است . برای همین هم تا حالا گریه ام نگرفته .    

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

 
 
 من بيت هاي کهنه را بو مي کشم تا زن 
 در يک رديف خسته و مطرود و تنها زن
 ـ را مي نشانم، باز دارد سخت مي خندد
 يا اينکه مي گريد،نمي دانم خدايا ،زن
 گفتند يا وسواس دارد يا جنون درد
 دردي که پنهان مي کند در خنده اما، زن
 پيداست دردش، درد مي گردد به دنبالش
 وقتي که در پستوي تنهايي غزل را زن
 هي رج به رج مي بافد و هي باز..مي..ميرد
 مي میرد و از نو غزل مي بافد اينجا زن
 پايان يک ترديد ،يک وسواس، يک سازش
 ختم غزل، پايان بازي، تا که حالا زن
 باور کند اندازه ي يک برگ از تقويم
 دنيا نمي خواهد بسازد با دلش، با زن
 من شاعرم از درد هاي زن غزل گفتم
 اما ببین من توي شعرم مرده ام يا زن؟
 
 
+      زهره طلوع حسینی  | 

 

زندگی ام را با اسم کوچک صدا زدم .نشنید.ترسیدم شنیده باشی. باور کن ترک عادت موجب مرض های زیادیم کرده.مثلا بی آنکه بخواهم خیابان ها را می خورم. می خورندم.کوچک نمی شوند. کوچکتر می شوم. تهوع چیز عظیمی است وقتی قرار باشد بالا بیاید. هنوز هم سنگینم. حتی نمی نویسم که سبک شود. شاید یک اتفاق باشد که خیابان نوش جانم شد.من از خیابان ها بالا می آیم. سبک تر می شوند.حتی برنامه ریزی قبل را دوست ندارم.دوست ندارم بگویم کاش به اسم کوچکت عادت کرده بودی.

یسی

+      زهره طلوع حسینی  | 

سه، دو...

 

 

  

می خواستم بگویم دور و برم پر از قمر های مصنوعی است یا هنوز دستم به ماه نمی رسد.  اما سر که بالا می گیرم چند ساختمان نیمه کاره می بینم  با چیز هایی دیگر. فکر می کنم سرم وزن ندارد.فقط ساختمان ها دارند تا  این نزدیکی ها پایین می آیند. اتفاقا پام رسیده به یک جسم تاول زده.  گفتم که ،سرم وزن ندارد. تاول هایش را از تماس پاهام حس کردم .قمر های مصنوعی دور می شوند.آنقدر دور که خبرهایشان هم  دیگر نمی رسد.جسم تاول زده کمی چشمم را اذیت می کند ولی انگار حواس آدم زود عادت می کند.ساختمان ها دارند  نزدیک تر می شوند .می ترسم.

 سعی میکنم به انگشت پاهام نگاه  کنم.جسم تاول زده با تمام بی خبری اش هیچ شباهتی به قمرهای مصنوعی ندارد.سرم یک جوری شده. چقدر دلم می خواست تاول هاش را از نزدیک لمس می کردم .به خطای باصره شبیه نبودند.بالای سرم ساختمان ها همین طور رشد می کنند. از مجرای بینی یا از دهانم  چیزی دارد  می ریزد این دور و بر.سرم را می اندازم پایین. به تاول هاش نگاه می کنم.

 آنجا، ساختمان ها زیر دست هام را می گیرند. حالا سرم وزن دارد . قیرگونی از کف پام فرار می کند.

چقدرگذشته!جسم تاول زده  لاغر و رنگ پریده شده. اما تاول هاش هنوز معلومند.دور و برم پر از قمر های مصنوعی است. خبر هاشان هم  زودِ زود به دستم می رسد.

 

 

 

................................................................................................. 

.... پس نگو که رویای دور از دست رس خوش نیست قبول ندارم....

................................................................................................. 

 

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

تمام آتش ها از گور من بلند شد

گوری به عمق" آفرینش حوا"

حالا ببین

چه زود بین دست های آدم سرد می شوم

اسطوره های معاصر!

هیچ خوانی نمانده

شاید  همین دیروز

تمام شاهنامه با من سوخت

حالا فردوسی

فقط میدانی است در قلب خیابانی دراز!

خیابانی که از دست های من می گذرد

اعتراف کن که

چشمان نقاش زیباست

ببین چطور

از اسطوره ی قرن طرح "آدم "میزند

وبه شرافتش ایمان می آورد

کنار میدان "فردوسی"...

حواست نبود

حواسش نبود

گورم را گم کردم

خیالتان راحت

فقط کمی سردم است

کجا بود!

 

 

 

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

سه، دو...

 

 

  

می خواستم بگویم دور و برم پر از قمر های مصنوعی است یا هنوز دستم به ماه نمی رسد.  اما سر که بالا می گیرم چند ساختمان نیمه کاره می بینم  با چیز هایی دیگر. فکر می کنم سرم وزن ندارد.فقط ساختمان ها دارند تا  این نزدیکی ها پایین می آیند. اتفاقا پام رسیده به یک جسم تاول زده.  گفتم که ،سرم وزن ندارد. تاول هایش را از تماس پاهام حس کردم .قمر های مصنوعی دور می شوند.آنقدر دور که خبرهایشان هم  دیگر نمی رسد.جسم تاول زده کمی چشمم را اذیت می کند ولی انگار حواس آدم زود عادت می کند.ساختمان ها دارند  نزدیک تر می شوند .می ترسم.

 سعی میکنم به انگشت پاهام نگاه  کنم.جسم تاول زده با تمام بی خبری اش هیچ شباهتی به قمرهای مصنوعی ندارد.سرم یک جوری شده. چقدر دلم می خواست تاول هاش را از نزدیک لمس می کردم .به خطای باصره شبیه نبودند.بالای سرم ساختمان ها همین طور رشد می کنند. از مجرای بینی یا از دهانم  چیزی دارد  می ریزد این دور و بر.سرم را می اندازم پایین. به تاول هاش نگاه می کنم.

 آنجا، ساختمان ها زیر دست هام را می گیرند. حالا سرم وزن دارد . قیرگونی از کف پام فرار می کند.

چقدرگذشته!جسم تاول زده  لاغر و رنگ پریده شده. اما تاول هاش هنوز معلومند.دور و برم پر از قمر های مصنوعی است. خبر هاشان هم  زودِ زود به دستم می رسد.

 

 

 

................................................................................................. 

.... پس نگو که رویای دور از دست رس خوش نیست قبول ندارم....

................................................................................................. 

 

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

تمام آرزوی یک شاعر

دختری است

با چشم های ایرانی

(نکته:چشم های مینیاتوری عاشق تداعی نشود!

و یا حتی

باکره ی صخره ها

یا به تعبیر مدرنیته

باکره ی پل ها

که هنوز سقوط نکرده

بغض می کند.)

تمام آرزو های شاعر

روی هیچ صخره ای

نایستاده

یا هیچ پلی

فتح نمی داند

حتی فاتح هیچ شعری نمی شود

و باز تمام دلخوشی شاعر است

تمام آرزوهای شاعر

فقط می تواند خوب گریه کند

بی دلیل و با دلیل

یا به قولی

مثل تمام چشم های ایرانی

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

حتی دیگر معلوم هم نباشد که از کجا آغاز می کنی.از نوشته های جدیدم دیگر هیچ خیابانی عبور نمی کند.حتی هیچ کوچه ای.  و قرار نیست توی هیچ جایش  کرکس و جغد را کنار هم نگه دارند تا مثلا بشود به راه های متفاوت تر بودن فکر کرد.چه برسد به اینکه جغد بتواند شاهد عقد هم باشد.در بی تفاوت ترین موضع می توانم حتی کسی با اسب هم نیاید و به همان قرار از پیش تعیین شده در بار سوم بزرگ تر ها نقششان عملی شود .با بار بکارت می شود عاشق بود و به هیچ جهان سومی هم فکر نکرد حتی به هیچ دردی. و بعد فکر کنی نان شب چیز مهمی است. این را حتما یک نفر از خستگی های بابات فهمیده بود که تنها ماندی. و حالا از نقش بزرگ تر ها و سوغات بکارتت هر شریف زاده ای می تواند نان شب بیاورد و تو از گوشه ی هر امام زاده ای زودتر با مادرانگی ات درگیر می شوی .اینجا هاش هم که انتزاع صرف بود و یکی هم بفهمد خودش یکی است.اما این بار فقط کافی است لای تمام ملافه های تازه ی عروسیت کمی خواهش پیدا کنی و بعد همیشه کسی هست که کتاب -جدید ترین نام ها را به اتاقت بیاورد.از کنار خانه ی خوشبختی ات هیچ اتوبانی عبور نمی کند. نان گرم و شب های سرد زمستان نوش  جانت.حتی کسی به درد هم فکر نکرد. توی هیچ طرحی این همه خوشبختی نثارت نمی کردند که یکی به تو بخشید. نان گرم و شب های سرد زمستان با تمام مادرانگی ات سهم کمی نیست.بی خیال تمام فلسفه ها. اشراق لای تشکچه های کودکانت وول می خورد.یا لای تمام بکارتی که با نان شب تعویض کردی.

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

شنبه بازار.

 پیاده رو هی دلتنگ شد و تنگ شد..با کمی دست کاری روایت می شود گفت تنگ شدن پیاده رو هیچ ربطی به هفت روز هفته نداشت.کار از جای دیگری آب می خورد.پیاده رو افتاده بود توی طرح..پس چشم ندوز که دلیل شنبه و یکشنبه رابفهمی  .پیاده رو  هر روز دیگری هم می شد توی طرح بیفتد..نه طرح تو از سمت شهرداری ردشد .آدم های قصه ی من بزرگ نشدند که کسی سرش رابدزدد.حتی آخرش فهمیدیم پیاده رو که آدم نیست...مثل هیچ کس هم نیست که دلش تنگ شود .فقط هی می افتد یعنی می افتاد توی طرح..یک بار افتاد توی طرح سنگ ها که حالا فکر می کنم سیاه وسفید ندارد هرچه قدر هم می خواهند دور بزنند..این اتوبان توی طرح جدید محدودیت تردد ندارد..یک بار هم افتاد توی طرح خواب خدا که با نظر کمیسیون عالی فرشتگان رد شد...بگذر..اتوبان های آسمانی توی طرح های پیش نوشته، راه شیری را هم قطع می کنند چه برسد به پیاده روی شنبه بازار ها....می گفت از جمعه تا شنبه خوابم نبرد..ترسیدم..کاری که نباید می شد شد..شهرداری تصویب کرد..فرشته ها تصریح کردند...پیاده رو برای همیشه افتاد توی طرح...پیاده رو شنبه بازار باید خراب شود..

+      زهره طلوع حسینی  | 

سفید بخت  بشی دختر

سفید بخت را به اندازه ی همین دوتار موی سفید که لای موهام درآمده تقدیمت می کنم.یکی گفت :نکنی شان زیاد می شوند و گرنه می کندم تا برای خوشبختی  شما مصداق بیشتری داشته باشم.

نه این نوشته هیچ بویی نمی دهد .این بوی موهای من است که کز می خورند. روی شمع هایی که از پنج شنبه جا مانده اند . گفتم خیالاتی که شدم دلم می خواست سه نفری می آمدید برام شمع روشن می کردید.بعد من که آن وقت آگاه تر بودم برایتان دعا می کردم وشاید به خوابت هم می آمدم که نکند تنها بماند.حالا دلم می خواهد بگویم مرده شور این دنیا را ببرد که خبر هایش هم پا به پای خیالاتش  مثل همیشه موازی موازی پیش می روند.یکی نشد بگوید دیگر تمام شد  وحضار محترم از تشریف فرامییتان سخت ممنونیم.

این ها را که می گفتم تو فقط خندیدی و شاید هم گفتی دیوانه ام.که بهم می آید و تیپ خوبی از آب در آمده.

این جا باد نمی آید. اما کمی سرد است.کمی که بیشتر.اما برای کندن کافی نیست.این یکی مال موهایم نبود.مال همین جانی بود که دارد بالا می آید.اما این هم قلابی شده.کنده که می شود همه چیز را با خودش بالا می آورد الا همانی را که باید.اصلا این چه صیغه ای است که بعضی چیزها به جانت بند می شوند و کنده نمی شوند.

داشتم می گفتم عذابمان دست جمعی بود.گرچه بعضی هاش باعث خنده شد که می شود گفت خوشحالم .من قبل از کرم ها استعمال  دیگری هم داشت.

می خواهم تنهایی دعا کنم.آخه از این دعاها کسی برای کسی نمی کند.جدی نمی گیرند.مخصوصا اگر قبلا خندیده باشند. البته اگر فکر کنند که نباید روی زمین بماند شاید تنها شروع نکنم.می گویند  معصیت دارد روی زمین بماند.  چیزی که جان می کند زیر خاکی می شود.کمی دعا کنید.باقی اش با من.

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

بمباران اطلاعاتی حتی نوع نوشتن های خودش یا کتا ب هایی از همان نوع  و فقط یک شبکه با زیر نویس چشم های ورده.. شنیدی؛ زهرا دارد عروس می شود. همین است که با شبکه های دیگر دنیا رقابت می کند.  می توانی حدس بزنی کدام سیستم اطلاع رسانی میکس بهتری از این مراسم خواهند داشت یا کدام نوشته.حتی از نوع نوشته های خودش. همیشه این وقت ها زهرا دستش تو حناست.چشم های ورده کم لو می رود. من بیشتر به چشم های تو فکر می کنم که می گفت به جان شما ومن هایی از این دست. هنوز خیلی زهرا داریم که منتظرند و کلی شبکه، چقدر خدمات.و چقدر سید الیاس و چقدرآدم که باز دارند به چشم هایی  اندازه ی جان شما فکر می کنند.این ها  تاول نیست.اتفاقی  ست که باید بیفتد.فقط نمی توانم نگویم که چقدر از چشم های شما بدم می آید.

 

+      زهره طلوع حسینی  | 

فکر نمی کردم اینقدر کم بیاید.حالااینجوری است  یا من هی بی بهانه می شوم.

 

-آهای دختر از آن بالا تا این پایین چقدر راه است؟

خب من تمام راه چشم هام را بسته بودم ازساعت دوازده...دلشوره می گیرم.

 

حتما داشتم شعر کوتاه می خواندم.دلتنگی ندارد که...

-گوش نمی کنی؟گفتم چقدر راه بود؟

 

از اتاقم تا ساعت دوازده خیلی راه بود . من داشتم شعر می خواندم.تقصیر کی بودکه از اینجا تا ماه ، راه بیشتر بود.چرا از اتاق من تا ساعت دوازده همانقدرنبود؟

-بانو!

برمی گشتم

 

-بانو بیا از یکی دیگه بپرسیم چقدر راه مونده.این اصلا حالش خوب نیست.

 

آهای آقا! از اتاق من تا اینحا.. اینجا کجا بود راستی؟

 

-شنبه .شنبه بازار.

آها یادم آمد.خانم گوش کن  ببخشید،"بانو" از اتاق من تااینجا یک آسمان راه بود.

 

باید زود می رسیدم.تمام شعر ها کوتاه بود

.من چشم هایم را بستم.بعد لباسم گیر کرد به ماه. خیالات برم نداشته. فکر کردم

سایه ندارم.یکی گفت که تو سایه ای .بدم نیامد.بعد دلم برای خورشید تنگ شد

ولی فهمیدم همیشه باید یک چیزی این وسط باشد.تا سایه هم بماند.یک چیز مهم تر بود.

 

-بریم؟

ساعت دوازده بود.من سر وقت رسیدم.چقدر این شعر کش آمد.کوتاه کوتا بود باور کن .شنبه بود که دیگر  تمام شد.اما با کمی تاخیر...

-"بانو"

دلم  دارد به هم می خورد مثل حال یکی که هی بهم می خورد.اَه حالا شور افتاد.

-خیال کن دختر.خیال کن

یکی می گفت مثل همیشه است.خودم شنیدم.دیرتان شد.من ساعتم خراب شده

وگرنه می گفتم.

- چشم هامو نمی بندم. خب چه شعری بود؟

خیلی کوتاه بود..مثل سقف اتاقم .تمامش یک آدم بود که از هر طرفی

نگاهش می کردی علامت تعجب بود.

چه از قطب شمال یا ازقطب جنوب که همه چیز را سر و ته ببینی.من یخ کردم.دیرت نشود "بانو".

  

 

+      زهره طلوع حسینی  |