تبليغاتX
Pen sketchs

.

 

 

 
 

 

 

 

 

 

درست مثل یک انتقال خون ساده

آفریقا را به تهران

درست مثل یک دروغ کوچک

آفریقای کمرنگ را خریده بودی با پلنگهای بزرگش

از کوچه یی که خانه ی ما آنجا بود

کوچه ی ما بود

چقدر دنیا کوچک شده است

برای اینکه ما را به هم برساند

 

 زهره طلوع حسینی | موضوع: |
 

 

 

 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند

 

 

 

شاید از قوم بنی اسرائیل بهتر باشید

 می توانیم با هم یک سریال خانوادگی ببینیم و اشک بریزیم

می شود حتی با شما مباحثه نکرد و ادعای پیامبری نداشت

 شاید از خون بترسید

اما من به موازات رگ های تنم یک نیل گریسته ام 

و قبل از اینکه بخواهید از آن رد شوید

عصایم را قورت می دهم

و از همه تان انتقام می گیرم

مرده ام نمی تواند عصای دست کسی باشد

 

***

 

کنار شما می نشینم

باهم صحبت می کنیم

یک رود خشک اشک می ریزم

 بعد می خوابم و

از روی لحدم به سلامت رد می شوید

 

***

حالا می توانم عصای شکسته ی روزهای خوشبختی اش باشم

 

 

 زهره طلوع حسینی | موضوع: |
 

 

ازمن انتظار نداشته باش!

جوراب هایم را تا به تا نمی پوشم

جغدِ کورِ خانه ی مادر بزرگ را خشک نمی کنم

لای کتابم پروانه های راه راه پیدا نمی کنی

جارو به اتاق های مجاور اگر بزنم

             فکرت جای خوب نرود

کودکی ام نخ بادبادکی دارد

مهمان نخواهد آمد

بریز! تمام استکان های داغ را

طوری که گوش لحد های شکسته ی جد مادریم را

کر کند

بخند ! دنیای دور هیچ درخت گیلاسی سارا ندارد

چه فرقی می کند حالا ، دستهای پدر

چرخ دور گرد را سبک کرده باشند

یا دکان دار سر کوچه یک ریال به اعتبارش افزوده است

***

انتظارم را نکش!

من هنوز زیر بارانم

تو سر کوچه بی چتر می مانی

و حتما مادر را خواهی دید که بی سارا

زیر باران به فکرکشیدن گیس هاییست

که یادم رفت باخود بیاورم

 

 زهره طلوع حسینی | موضوع: |
 
 

 

 

 

 

ده روز هم که شعر ننویسی ، صد روز هم بشود... یادم باشد دارم اینها را از همان پنج شنبه ی آخر حساب می کنم . چراغ های کمربندی را هم که گم کرده باشی... دورتر می شوم . صدایم را می شنوی ؟ دارم بلند مشت می زنم که از دیوار اتاقم مارمولکها بیرون بزنند . به یک عمر خواب طولانی راضی ام . همین طولانی بودنش فرصت کافی برای برگشتن دارد . 

 

 

 

 

 زهره طلوع حسینی | موضوع: |
 
                بس که این روح به انکار خودش دم زد و رفت...

 

    • چیزهای زیادی برای گفتن دارم .
    • اندازه ی هر ماهی که می گذرد . دست پاچگی تقدیر برای بازی هاش به چشمم خنده دار می آید .
    • خلاصه خبرهای زیادی است. بچه های دانشکده ی محبوبم تحصن کرده اند . دیروز یک مرد خودش را روی ریل های مترو تکه تکه دیده است و من خونش را لخته لخته .
    •  مهمتر از اینها سر درد های تکراریم . عادت می کنی .
    • امشب از شهر بدم می آید. حتی از چراغ هاش که همیشه دور بود . فکر می کردم همین که بزرگ تر شوم .
    •  از شهر بدم می آید . کتاب های تازه . همین که پام برسد آن دنیا . همین که پام برسد .
    • از شهر بدم می آید . به دروغ . به دروغ . به دروغ . بنشینم وسط همین میدان عزیز ، کتاب هایم را بخورم .
    • به خدا از شهر بدم می آید . سعی کن آرامم کنی .
    • به شكل وحشتناكي بالا مي آورم. خيلي چيزها براي گفتن دارم . از خدا كه پنهان نيست .
    • تا صبح پاهام حتما آب مي آورد. از گذشته ام بيزار تر مي شوم . به وبلاگ خيلي دخترها سر مي زنم. پدرم قلبش كمي مي سوخت . دكتر نرفت . تو به اكو نياز داري.
    • سعي نكن .
    • اين خط ها نسخه ايست كه به پزشك قانوني شهر نمي رسد . توي باغچه دفنش كنيد . همين فردا .
    • من به خدا نياز دارم

 

 زهره طلوع حسینی | موضوع: |
 

 

 

دختر دو ماهگیِ زمین در چند روزگی اش آنقدر قد کشیده بود که می توانست از هرجای خواب من به راحتی سر شانه های هیتلر را بشمارد و حتی اگر خواست محکم توی سرش بکوبد . من خوابم برده بود . من خوابم می برد و هر بار که بیدار می شوم تصمیم می گیرم ایستاده بخوابم تا لااقل کنار ابوالهل بیاستم ، عکس بیندازم ، نشانت بدهم ببینی چقدر بزرگ شده ام . آنقدر که خواب ببینم و بغض نکنم . اگر خواب شبیه مرگ است و احتمال خواب دیدن ، مردگان را هم تهدید می کند مرا در گور های ایستاده ـ دخمه های قرون وسطی ـ خاک کنید . سعی می کنم زودِ زود کنار قدیسه های مرمرین به خوابت بیایم.

 

 

 زهره طلوع حسینی | موضوع: |