خيابان فوت نمي كرد.خيابان پشت ترافيك ساكت شده بود.كنار من نشسته بود و فوت مي كرد.مي خواهم بدهم روش اسم بگذارند.خيابان من،ديشب توي اتوبان راه مي رفت.چقدر حالش بد بود.صداش درنمي آمد.من فقط يك معجزه ي كوچك هستم كه در خياباني اتفاق افتاد .
كه آستين خياباني را مي كشيدم.حواس كسي نبود.مثلا ما با هم هيچ نسبتي نداريم.مي توانيد راحت باشيد و فكر كنيد دختري هر روز از خياباني دراز مي گذشت.