تبليغاتX
اسـکـــیــــس هــای قــلـم
                بس که این روح به انکار خودش دم زد و رفت...

 

    • چیزهای زیادی برای گفتن دارم .
    • اندازه ی هر ماهی که می گذرد . دست پاچگی تقدیر برای بازی هاش به چشمم خنده دار می آید .
    • خلاصه خبرهای زیادی است. بچه های دانشکده ی محبوبم تحصن کرده اند . دیروز یک مرد خودش را روی ریل های مترو تکه تکه دیده است و من خونش را لخته لخته .
    •  مهمتر از اینها سر درد های تکراریم . عادت می کنی .
    • امشب از شهر بدم می آید. حتی از چراغ هاش که همیشه دور بود . فکر می کردم همین که بزرگ تر شوم .
    •  از شهر بدم می آید . کتاب های تازه . همین که پام برسد آن دنیا . همین که پام برسد .
    • از شهر بدم می آید . به دروغ . به دروغ . به دروغ . بنشینم وسط همین میدان عزیز ، کتاب هایم را بخورم .
    • به خدا از شهر بدم می آید . سعی کن آرامم کنی .
    • به شكل وحشتناكي بالا مي آورم. خيلي چيزها براي گفتن دارم . از خدا كه پنهان نيست .
    • تا صبح پاهام حتما آب مي آورد. از گذشته ام بيزار تر مي شوم . به وبلاگ خيلي دخترها سر مي زنم. پدرم قلبش كمي مي سوخت . دكتر نرفت . تو به اكو نياز داري.
    • سعي نكن .
    • اين خط ها نسخه ايست كه به پزشك قانوني شهر نمي رسد . توي باغچه دفنش كنيد . همين فردا .
    • من به خدا نياز دارم

 

+      زهره طلوع حسینی  |