تبليغاتX
اسـکـــیــــس هــای قــلـم


اسـکـــیــــس هــای قــلـم

 

 

 

سر می گذارد این شعر

روی تخیل مخاطبانش

شاید پیدایت کنند

جایی از کلماتم

و یا در شعرهای بعدی شان

تا همیشه ردیف اول تریبون های شعر خوانی شان بنشینم

در سطری پیدایت کنم

با خود به خانه بیاورم

به مادرم که هیچ

به این رفت و آمد ها

خوش بین نبوده نشانت بدم

 

وقتی که هیچ جا نیستی

حتی در علم الاساطیر کهنه پدرم

که نامت را روی دیوار غار تنهایی ام

روی سطر های شعرم

مثل شکار انسان اولیه تصویر کنم

وبعد سر نیزه های غرورم را در تن کلمات فرو کنم

شاید بار دیگر که دیدمت شبیه

انسان اولیه

یاد گرفته باشم

چگونه با شکوه

به دامت بیندازم

وقتی که هیچ جا نیستی

حتی در کنارم که همیشه راه می روی

در خیابانی دراز که هر روز از آن می گذرم

و دیگر اتفاقی کوچکم بدون معجزه ای در آن

وبی سیاست تر از آنم که با تو حرف های بزرگ بزنم

و تو را نایاب تر از آزادی

از حقیقت بدانم

من تنها عدالت دست هایت را می فهمم

وقتی میان ما نه اندازه ی خیابان آزادی

که قد جوی کوچکی فاصله نباشد

و باز تو نباشی

این شعر سر به شانه ی مخاطبانش گذاشته

بر تخیلی خیالی

حتی به نقد کشیده نمی شوی

وقتی که هیچ جا نیستی

 

                       

نوشته شده توسط زهره طلوع حسینی| |


Design By : Night Skin