اسـکـــیــــس هــای قــلـم
من بيت هاي کهنه را بو مي کشم تا زن
در يک رديف خسته و مطرود و تنها زن
ـ را مي نشانم، باز دارد سخت مي خندد
يا اينکه مي گريد،نمي دانم خدايا ،زن
گفتند يا وسواس دارد يا جنون درد
دردي که پنهان مي کند در خنده اما، زن
پيداست دردش، درد مي گردد به دنبالش
وقتي که در پستوي تنهايي غزل را زن
هي رج به رج مي بافد و هي باز..مي..ميرد مي میرد و از نو غزل مي بافد اينجا زن
پايان يک ترديد ،يک وسواس، يک سازش
ختم غزل، پايان بازي، تا که حالا زن
باور کند اندازه ي يک برگ از تقويم
دنيا نمي خواهد بسازد با دلش، با زن
من شاعرم از درد هاي زن غزل گفتم اما ببین من توي شعرم مرده ام يا زن؟
نوشته شده
توسط زهره طلوع حسینی| |
| Design By : Night Skin |
