کمی نامه می نویسم مثلا برسد به دست تو که می خوانی . برسد به کلاغ ها که یکیش من بودم یکیش تویی که امروز قرار است با من راه بروی و عاشق طعم قهوه ای . یا اصلا برسد به دست یکی دیگر .مثلا به دست سیاره ی همسایه که انار خیس را خیلی دوست دارد . یا به دست تو که خیلی وقت ها کفش هامان با هم از غصه خالی می شد که چشم های سبزت و موهای روشنت را خیلی دوست دارم و گاهی وقت ها ناگهان غیبت می زند . یا خود تو که توی روز های روشن این نامه را می خوانی و فکر می کنی به همین چند شب پیش که برات لالایی خواندم . می توانی مخاطب نامه ام همین تو باشی که نوشتی آسمان زنی است تنها .حتی ساکن شهر قصه باشی و گاهی به اینجا سری بزنی .یا همزادم باشی از کنار باغ ارم این نامه را بخوانی و توی دلت بگویی سلام همزاد دیر یابم .اصلا از نسل حوا باشی و همه خیلی دیر بفهمند چقدر از نسل حوایی . حتی محبوبه ای باشی که همیشه درست شب ها عطرت بپیچد و این نامه را بلند بلند برای باغچه بخوانی .یادم آمد می توانی یکی دیگر هم باشی که از وقتی کسی نیست شب ها براش بلند بلند کتاب بخواند کمی حواست پرت شده و معلوم نیست چند خط از این نامه را جا می اندازد . سلام! من خیابان های پر چاله ای می بینم . کمی که نیستم شاید توی چاله ای افتاده باشم که از طرح های تصویب شده یا نشده ی خداوند است . کمی که هستم هم. من از صدای سوت خوشم می آید . دلم تنگ می شود ، دستم گاهی به آسمان می رسد ، گاهی نه . این نامه جای خالی ندارد . برسد به دست تو.
نوشته شده
توسط زهره طلوع حسینی| |