بس که این روح به انکار خودش دم زد و رفت...
- چیزهای زیادی برای گفتن دارم .
- اندازه ی هر ماهی که می گذرد . دست پاچگی تقدیر برای بازی هاش به چشمم خنده دار می آید .
- خلاصه خبرهای زیادی است. بچه های دانشکده ی محبوبم تحصن کرده اند . دیروز یک مرد خودش را روی ریل های مترو تکه تکه دیده است و من خونش را لخته لخته .
- مهمتر از اینها سر درد های تکراریم . عادت می کنی .
- امشب از شهر بدم می آید. حتی از چراغ هاش که همیشه دور بود . فکر می کردم همین که بزرگ تر شوم .
- از شهر بدم می آید . کتاب های تازه . همین که پام برسد آن دنیا . همین که پام برسد .
- از شهر بدم می آید . به دروغ . به دروغ . به دروغ . بنشینم وسط همین میدان عزیز ، کتاب هایم را بخورم .
- به خدا از شهر بدم می آید . سعی کن آرامم کنی .
- به شكل وحشتناكي بالا مي آورم. خيلي چيزها براي گفتن دارم . از خدا كه پنهان نيست .
- تا صبح پاهام حتما آب مي آورد. از گذشته ام بيزار تر مي شوم . به وبلاگ خيلي دخترها سر مي زنم. پدرم قلبش كمي مي سوخت . دكتر نرفت . تو به اكو نياز داري.
- سعي نكن .
- اين خط ها نسخه ايست كه به پزشك قانوني شهر نمي رسد . توي باغچه دفنش كنيد . همين فردا .
- من به خدا نياز دارم
نوشته شده
توسط زهره طلوع حسینی| |