تبليغاتX
اسـکـــیــــس هــای قــلـم -


اسـکـــیــــس هــای قــلـم

فکر نمی کردم اینقدر کم بیاید.حالااینجوری است  یا من هی بی بهانه می شوم.

 

-آهای دختر از آن بالا تا این پایین چقدر راه است؟

خب من تمام راه چشم هام را بسته بودم ازساعت دوازده...دلشوره می گیرم.

 

حتما داشتم شعر کوتاه می خواندم.دلتنگی ندارد که...

-گوش نمی کنی؟گفتم چقدر راه بود؟

 

از اتاقم تا ساعت دوازده خیلی راه بود . من داشتم شعر می خواندم.تقصیر کی بودکه از اینجا تا ماه ، راه بیشتر بود.چرا از اتاق من تا ساعت دوازده همانقدرنبود؟

-بانو!

برمی گشتم

 

-بانو بیا از یکی دیگه بپرسیم چقدر راه مونده.این اصلا حالش خوب نیست.

 

آهای آقا! از اتاق من تا اینحا.. اینجا کجا بود راستی؟

 

-شنبه .شنبه بازار.

آها یادم آمد.خانم گوش کن  ببخشید،"بانو" از اتاق من تااینجا یک آسمان راه بود.

 

باید زود می رسیدم.تمام شعر ها کوتاه بود

.من چشم هایم را بستم.بعد لباسم گیر کرد به ماه. خیالات برم نداشته. فکر کردم

سایه ندارم.یکی گفت که تو سایه ای .بدم نیامد.بعد دلم برای خورشید تنگ شد

ولی فهمیدم همیشه باید یک چیزی این وسط باشد.تا سایه هم بماند.یک چیز مهم تر بود.

 

-بریم؟

ساعت دوازده بود.من سر وقت رسیدم.چقدر این شعر کش آمد.کوتاه کوتا بود باور کن .شنبه بود که دیگر  تمام شد.اما با کمی تاخیر...

-"بانو"

دلم  دارد به هم می خورد مثل حال یکی که هی بهم می خورد.اَه حالا شور افتاد.

-خیال کن دختر.خیال کن

یکی می گفت مثل همیشه است.خودم شنیدم.دیرتان شد.من ساعتم خراب شده

وگرنه می گفتم.

- چشم هامو نمی بندم. خب چه شعری بود؟

خیلی کوتاه بود..مثل سقف اتاقم .تمامش یک آدم بود که از هر طرفی

نگاهش می کردی علامت تعجب بود.

چه از قطب شمال یا ازقطب جنوب که همه چیز را سر و ته ببینی.من یخ کردم.دیرت نشود "بانو".

  

 

نوشته شده توسط زهره طلوع حسینی| |


Design By : Night Skin